به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو، کسی با خودش نگفت
که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم
۱:بزرگترین ارزوهای نه چندان دورم را که می بینم،می خندم به حقارت خواسته هایم
۲:اگه این حس دو طرفه بود شاید می ارزید،اما یک طرفه ش نمی ارزه به اینکه من غرورمو پیشت خرد کنم.
۳: رویا ها و آرزوهایم مثل تو بودند. زیادی بزرگشان دیدم.
۴: لحظه های آرزو کردن را در تاریکی و سکوت دوست دارم هنوز
۵:به عمق زندگیت که نگاه می کنم دلم می گیره. تو هم خلا های زیادی رو تجربه کردی،درست مثل من و این روزها دلم بیشتر برای غصه هایت می گیرد اما زیاد غصه ات را نمی خورم
۶: اینکه آدمای زیادی عاشقت ان مهم نیست مهم اینه که تو کسی رو دوست داشته باشی که اونم متقابلا دوستت داشته باشه و تو بدونی.
۷: تجربه ی عاشقی تو هم به اندازه ی من تلخ بود. متاسفم برا ناکامیه فراموش نشدنیت.
۸: تو به اون دیر فهموندی و من به تو زود. هر دو باختیم.هر دو تنها ماندیم.
۹: دوست دارم دیگر دوستت نداشته باشم اما دلم دوست ندارد
۱۰:کاش این قدر بی عرضه و بزدل نبودم.
۱۱:همیشه یه چیزی بوده، شوق تو از دلم ربوده
۱۲:آن وقت هایی که با خدا دعوایم می شد و فحش می دادم و قهر می کردم را دوست دارم چون سبکم می کرد
۱۳: سنگینم قدر یک کوه
فعلا هستی
در دلم
پر رنگ
فردا اما
پر رنگ شدن دیگران تو را کمرنگ می کند و
و مرا نگران.
پ ن۱: فقط در حد یک کاش
پ ن ۲:حس بی خاصیت بودن رو دارم. احساس می کنم فرزانه دبگه بر حسب عادت باهام حرف می زنه
پ ن۳:دلم می خواد مریض شم٫ خصوصا زخمی( فک کنم واسه کمبود محبت و نیاز به جلب توجه باشه)
پ ن۴:آخر شب که می شه نیاز پیدا می کنم که با یکی حرف بزنم به هر طریقی
پ ن۵: نیستی (لبخند ژکوند)
تنهام مثل اکثر وقتا
نیستی مثل همیشه
۱ـ مامان هم معشوقش رو بعد از سال ها دید. خیلی ذوق زده بود.فکر می کرد من مثل ۱۵سال پیش یه بچه ی ساده ی احمقم.طوری از اون حرف می زد که انگار داره در مورد خواهرزادش حرف می زنه.
۲ـ فک کردی اگه زل بزنی تو چشمام من شهامت پیدا می کنم که بهت سلام کنم؟
من زور نگاه کردن بهت رو ندارم. اینجوری خیلی اذیت می شم. این قدر ضعف هامو به رخم نکش
۳ـ سپیده بهم گفت خیلی بده که آدم کسی رو دوست داشته باشه که هیچ حسی نسبت به آدم نداره.تایید کردم حرفشو و خجالت کشیدم از خودم.
به این می گن حقارت
۴ـ دارم زور می زنم ببینم چه مرگمه که بنویسم اما می بینم چیزی نمی بینم
۵ ـ امشب مرگ تدریجیه یه رویا رو یادم باشه از تی وی بینم
۶ ـ خیلی دلم می خواد اون دختره ای که عاشقش شده بودی رو ببینم(اگه بگم بزرگترین آرزوی الانمه بیراه نگفتم) تا حالا به دیدن و شاید شناختنش فکر هم نکردم
۷ ـ دلم می خواد فرصتی پیش بیاد تا در مورد اون با هم حرف بزنیم.تو از اون بگی و من حسودیم بشه و حرص بخورم
۸ ـ دلم برای خیلی چیزهای نه چندان دور تنگ شده. برای عصبانی شدن هام و خونسرد بودنات. برای دعواهامون و قهر کردنام و منت نکشیدنات. برای خداحافظی هایی که نیم ساعت طول می کشیدن
برای تو
برای خودم
برای خدا که همیشه وقتی دلتنگ می شوم فقط به یادش می افتم
۹ـ لعنت به منه بی انصاف
۱۰ـ سخن من نه از درد ایشان بود خود از دردی بود که ایشان اند
به بزرگ ترين آرزوي بعيدم دارم مي رسم اما يه چيزي تو وجودم دلش نمي خواد برسم
چيزي كه فكر مي كردم خوشبختيه محضه برام، حالا يه دفعه با تمام جذابيت هاش رنگ باخته.
نبايد بهش فكر كنم
هر چي بيشتر فكر مي كنم بيشتر به اشتباه اين آرزوي در حال برآورده شدنم، پي مي برم.
الان يه جورايي مصمم هستم خط بكشم رو تصميمي كه يه روز بزرگترين خواسته ام از خدا بود و حاضر بودم واسش از همه چيزم بگذرم
و اقرار مي كنم از لحظه هاي با او بودن مي ترسم و از با او نبودن احساس تنهايي و دلتنگي مي كنم
اما اون از نبودن با من دلتنگ تر مي شه اما تنها تر، نه
اون مثل من تنها نيست. اون هيچ وقت تنهايي رو مثل من حس نكرد
راستي آخرين باري كه با هم روبرو شديم چقدر رفتارت به دلم نشست. صدات هنوز يادمي
راستي خدا حس مي كنم آخرين آرزوييه كه مستجابش مي كني
راستي يادم باشه بگم كه هميشه با يه غم و حسرتي تو وجودم دوستت داشتم
و يادم باشه بگم تو اين روزا خدا رو دوست دارم( بيشتر)
طعم تكرار مي دهي
خيلي زياد
خواب ديدن هايم
بي تابي هايم
روياهايم
حسرت هايم
نوشته هايم
آشفتگي ها و تلخي هايم
انتظارم
اميدم
اشك هاي شبانه ام
ديدن هاي گاه به گاهت بي هيچ واكنشي
غرور كاذب مان
خنده هاي غم آلودمان
همه تكراري شدند
خسته ام از اين همه تكرار مكرر
خ س ت ه
پ ن: من عاشق آن لحظه اي هستم كه بفهمم، بدانم ، تو براي لحظه اي از روي دلتنگي من گريه كردي
نه
لحظه اي دلتنگ شدي، فقط دلتنگ . همين
سالها گذشت و من هنوز درد مي كشم.
درد دارم...
درد هايي وسيع و رفيع...
راستش رو بخواي ديگه خسته شدم.
دارم تمام مي شوم و تو مي فهمي، مي بيني، مي شنوي و
مي خندي...
همين.
آقاي خدا، مثل آدم بگو چي ازم مي خواي...
من حاليم نيست. تو بگو، تو بگو بگوووووو...
گريه نمي كنم.
خنده هايم هم ته كشيدند.
ته كشيدم.
بگو مي فهمي چي مي گم...
بگو مي فهمي دارم غصه مي خورم...
يادآوري كن كه خدايي، من يادم رفته...
من همه چي يادم رفته،
يادم رفته عدالت هم داري، يادم رفته مهربون هم مي شي بعضي وقتا، يادم رفته ...
يادم رفته تويي هم وجود داري ومنم آدم اين زمينم
و اين حق منه كه روزي درد نكشم...روزي يعني يك روز.
پي نوشت1:دلم مي خواد غروب زمستون باشه و برف آروم آروم بياد و من پالتومو بپوشم و دستكش هامو دستم كنم و هنزفري بزارم تو گوشمو صداي آهنگو زياد كنم و بزنم بيرون.همين.
پي نوشت۲: دعا نكن بي اثره، نمي كنن دركش .
پي نوشت۳: خيلي درده كه بي گناه ،گناه كني.

اشك هايم اين پا و آن پا مي كنند
بغض بهانه مي خواهد
تا بخواهي بهانه دارم
تو را ندارم
آن وقت هاي نه چندان دور
عميق ترين بهانه ام بودي
تمام شدي
ته كشيدم
اشك ها هم آرامم نمي كنند
اجازه نمي دهمشان
كوچكم كنند بيش از آن
مي انديشم
ترديد مي كنم
آنقدر حسرت دارم كه بي خيالت شوم
بي خيال اين هوس
مي گذرم
بي خيال سختي و راحتي اش
لبخندي مي زنم
از جنس تلخ قهوه غليظ رنگ نگاهت
دليل مستجاب نشدن آرزوهايم را
اينچنين توجيه مي كنم:
مي خواسته بد عادت نشوم
چه قشنگ
لبخند كش دار ديگري
براي حكمتي ديگرش
عادت كرده ايم خدا، اما يك سوال
طعمي جز تلخيه دلتنگي نيافريدي كه
چاشني لبخند من و
نگاه او شود
باز هم شب و تنهايي و
حس هايي كذايي كه نمودشان فاحش تر مي شود
احساس هاي گمي كه منتظرند تنها شوم
تا هست شوند و خودي نشان دهند
دلگيرم
جاي تو خالي كه
بپرسي: از من؟.
و من نگاهت كنم
لبخند بزنم و
آن قدر نگاهت كنم كه
لبخندم
به نيشخندي غليظ تبديل شود
و تو اخم كني
چشمكي بزنم و
براي جبرانش بگويمت
مگر مي توانم از كسي كه دلم گيرش است
دلگير شوم؟؟؟.
بخندي
بي وقفه
يادم برود از چه دلگير بودم؟.
به همين سادگي اما
نيستي
جاي تو خالي
دوباره
به درون انزواي شبانه ي سرد تلخ هميشگي ام مي خزم
بالا خره طلسم سال 87 شكسته شد و ديدمت. دلم از اين همه غريبگي مي گيره. از اين همه بي تفاوتي، از اين همه فاصله.
روزا حالم خوبه. غروبا و آخر شب فكرم به هيچ وجه متمركز نمي شه مثل الان كه گاهي واسه تايپ، حروف رو گم مي كنم و از پيدا نشدنش خندم مي گيره مي دونم كجا بايد باشه اما نمي بينمش.
اين روزا بيشتر، پيش هميم. فاصله هامون گاهي كم مي شه اما به روي خودمون نمياريم كه همديگه رو مي شناسيم. شانس ميارم نمي بينمت و ديگرون فقط حضورتو گوشزد مي كنن. درد من اينه كه نمي تونم ببينمت.
درد من اينه كه نمي تونم داشته باشمت حتي اگه تو بخواي. مي فهمي يعني چي؟ درد من اينه كه ترسو بار اومدم . دردم دلي ست كه گيره تو شد...
از خدا دلگيرترم.
چرا هيچ وقت احساس شرمندگي نمي كني خدا؟ داري لبخند مليحت رو نشونم مي دي؟ كه چي؟
رو چه حسابي صبر كنم. به چه قيمتي؟
تو خدا شدي كه آدم رو خلق كني كه درد بكشن و داد بزنن و كفر بگن و تو لذت ببري. دوست داري هميشه بدبخت باشيم تا غر بزنيم.
صداي بلندمون رو دوست داري و الا هزاز هزار فرشته داشتي كه همه عاشقت بودن و مطيعت.
تو چيزي رو مي خواستي كه لج كنه باهات، قهر كنه باهات، مخالفت كنه و زشت جلوه كنه. از پستي خاك خلقمون كردي و پست تر از ذاتمون شديم.
فقط براي اينكه :
تو خواستي
و من گاهي يادم مي رود كه تو خدايي.
ببخش مرا كه گاهي از تو هم دلگير مي شوم. شب كه مي شود از همه دلگير مي شوم. به من حق بده
تو خدايي
اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست . اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم ،نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !
به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !!
خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد!
اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!
امروز بعد از گذشت 6 ماه اومدي و نمي دونم غرورت چطور بهت اجازه داد كه حالم رو بپرسي حتماهمين كار كوچيكم برات سخت بود كه تا حالا نيومدي.
همينم خوبه. ببين من به كجا رسيدم بعد از اين همه مدت به همينم قانعم .دلم واسه خودم مي سوزه.
اين از يه قانوني تبعيت مي كنه: كه هرچي از يه نعمت بيشتر بهره ببري توقع داشتنش هم بيشتر مي شه و اگه محروم باشي عات مي كني به نداشتنش اما خدا مي دونه كه من عادت نكردم به نداشتم هيچ چيزي كه به تو مربوط مي شه.
تو بگو اين توقع زياديه؟ از همه غريبه تر با مني. از همه بي تفاوت تر با مني.
امسال اصلا نديدمت. چرا؟؟؟ جز يه بار كه خيلي دلم تنگت شد و شب خوابت رو ديدم. ديشبم خيلي زياد دلم گرفت از آدماي دوروبرم. دلم تو رو مي خواست. تويي كه هيچ وقت نداشتم. تويي كه هيچي ازت نمي فهمم. هيچي از احساست.
ديگه حتي اونايي كه مي دونستن هم ديگه چيزي رو به روم نميارن شايد فكر مي كنن فراموشت كردم. به همين سادگي. و خوشحالم كه تو ظاهر شكست نخوردم.
زندگيت رو بكن و لذت ببر منم همين كارو مي كنم و اين دوران زندگيم رو خيلي دوست دارم. خيلي.
تو كه تنها نمي موني، من تنها رو دعا كن
امروز داشتم حساب مي كردم ديدم هميشه يه ماه و خورده اي بين ديدنت فاصله ست اين يعني تو يه سال تقريبا ده بار مي بينمت(بدون در نظر گرفتن معجزات)
و شايد از اين دير به دير ديدناست كه همشون تو ذهنم حك شده و از يادم نمي رن.
مال همه هستي جز من. براي همه مي خندي جز من. انگاري همه رو مي بيني جز من رو. شايد توقع من بالا رفته...
بيشتر كه دقت مي كنم مي بينيم هون موقع ها كه احساسي بهت نداشتم بيشتر بودي. بيشتر مي ديدمت اما حالا انگار اصلا تو اين شهر نيستي. چرا اينجوريه؟ اين يعني چي؟ خدا مي خواد بهم چيو بفهمونه؟ چي مونده ؟
قبول دارم خواستنت اشتباه بود. قبول دارم فكرت بي جاست . بي نتيجه ست اما قبول كن خسته تر از اونم كه بخوام بيش از اين با احساسم بجنگم. مي دونم اما گاهي كه خيلي دلم برات تنگ ميشه هيچي جز داشتنت آرومم نمي كنه. اين جور موقع ها منطق رو مي زارم كنار و با فكر كردن بهت خودمو آروم مي كنم.
تا كي؟
اين معني زندگي نيست. اين هدف نيست. اين خوشبختي نيست. خدا تو بگو اين چيه.
يه چيزي بگووووووووووووو
فكر غربت چشمان من هم باش
فكر تنهايي دستان من هم باش
وقتي نمي بينمت هيچ اميدي نداشته باش كه فراموشت كنم. شايد فكر مي كني فراموشت كردم و شايد به خاطر اينكه مي بيني بيشتر از قبل مي خندم و تو معني اين خنده ها رو نمي دوني.
نمي دوني كارم از گريه گذشته. نمي دوني كلافه شدم از يكنواختيه خستگي و انتظار.
ديگه طوري رفتار مي كنم كه يعني تو يه احساس زودگذر بودي . يه احساس معمولي . يه اشتباه و تو نمي دوني من دارم به همه دروغ مي گم.
منتظر بودم سال نو رو بهم تبريك بگي بي معرفت....
دلم گرفت وقتي باز هم نااميدم كردي....
باز هم منو شكستي....
همه چي با گذشت زمان برا آدم عادي مي شه چرا احساسم به تو عادي نشد. چرا دلتنگيم رنگ عادت نگرفت.
وقتي مي خوام از خونه برم بيرون اولين چيزي كه به ذهنم مي رسه امكان ديدنته. دعا مي كنم نبينمت اما ته دلم مي خوام ببينمت. تو تا حالا چنين احساسي داشتي تو زندگيت. آدمو خراب مي كنه ها.
براي سال نو قشنگ ترين دعاهاي عمرم رو برات دارم و يه جمله اي الان ته دلمه كه دلم ميخواد بگم اما مي ترسم. بهتره كه عادت نكنم به گفتنش.
يه بار بهم گفته بودي كه جنسم از سنگه و بعد گفتي شوخي كردم خانوم. و من حالا مطمئنم كه حقيقت بود آقا.
بزرگترين مزيت اين روزا اين بود كه من از بس سرم شلوغ بود لحظه هايي رو كه به تو اختصاص مي دادم اندك شدن اما متاسفانه(خوشبختانه) حتي اين گذر زمان و اين دل مشغولي هاي مسخره هم نتونستن احساسم رو عوض كنن و ديگه هيچ اصراري ندارم به اين نكته.
عادت كردم حتي به درد کشیدن
اين يعني تو واسه من يه عادت شدي و من نمي دونم اين خوبه يا بد. يه چيزي رو مي دونم. اينكه وقتي به چيزي هر چند قشنگ عادت كني ديگه قشنگيش هيچ جلوه اي نمي كنه.
من از عادت مي ترسم. از تو هم مي ترسم. مي ترسم ازت وقتي بي تفاوت از كنارم مي گذري. وقتي منو مثل بقيه مي بيني. شايدم اصلا نمي بيني. من اين جور موقع ها دلم مي خواد تو برام رنگ بقيه رو پيدا كني. دلم مي خواد غريبه بشي.
مگه تو كي هستي؟ از خدا كه بالا تر نيستي؟ پس چرا من به تو بيشتر از اون فكر مي كنم؟ وقتي خودت نيستي خيالت رو نمي خوام. خيال بسه. رويا بسه.
امتحان بس نيست خدا؟؟؟
من و درگير خودت كن تا جهانم زير و رو شه تا سكوت هر شب من با هجومت روبرو شه
آره
همه بدبختيا تاوان گناه ماست.
اما آخه كدوم گناه؟ لعنتي ديگه من با تو كاري ندارم وقتي حتي يك كلمه از حرفامو نمي فهمي . اين كارا يعني چي؟ مي خواي اثبات كني نمي فهمي؟ بي شعوري؟
بي لياقتي؟
لعنتي خسته شدم از اين همه بدبختي و تو لجن زندگي كردن. خسته شدم از لال موني گرفتن. از ترسيدن. ترسيدن از خدا. گناه . تو .
تو بدترين شرايط زندگيم هيچي نگفتم. اصلا نمي دونستم آدم بايد حرف دلشو بزنه. نمي دونستم مشكلشو بايد بگه.نمي دونستم ما هم حق داريم لذت ببريم اززندگي.
خسته شدم از اين همه تحقير شدن. نياز داشتن. ضعيف بودن.
خسته شدم از زندگي اين مدلي.
خسته شدم از اين همه كثافت. از اين همه دروغ. از اين همه خيانت. از اين همه حماقت...
خدا. دارم زندگي رو بالا ميارم. چي مونده ديگه از من؟ من فقط آرامش مي خوام. بدم مياد از اين همه دروغ.
خدا من هيچي نيستم مي فهمي؟
نمي دونم چي بگم بفهمي چي مي كشم الان .
دلم مي خواد داد بكشم سرت. دلم مي خواد فحش بدم بهت . دلم مي خواد ازت بدم بياد.
چرااااااااااااااااااااااااااااا نمياد ؟؟؟
غروب شده. اتاق تاريكه اما دلم نمياد لامپ رو روشن كنم موسيقي آرومي پخشه تو اتاق.تمام sms ها رو از گوشيم حذف كردم. گوشي رو خاموش كردم. سيم تلفن رو كشيدم. در اتاق بسته. چقدر دلم مي خواست دغدغه اي نداشتم جز دلتنگي تو.
بدم ميومد از اين ترانه: قشنگيه قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم اما حالا همه چي عادي شده حتي درد نبودنت. ديگه حتي درد هم نيست. ديگه فقط يه خاطره شده با همه سياهياش اما جزئي از وجودمه كه بهم معنا داده. به زندگيم جهت داده.
نمي دونم بايد ازت تشكر كنم يا متاسف باشم برا خودم. من هيچي نمي دونم مثل تو
دلم مي خواد برم قدم بزنم . خيلي تنهام خدااااااااااااااااااا
تو مي بيني و چيزي نمي گي؟؟؟
تو مي دوني و كاري نمي كني؟؟؟
خودت رو هم ندارم ديگه من چي كار كنم ؟
از همه جدام مي كني اما باهام يكي نمي شي؟ دلتنگم مي كني اما باهام حرف نمي زني؟ من مگه ازت چي خواستم ؟ مگه خدا نيستي؟ مگه بي نياز نيستي مگه توانا نيستي؟
من از بنده بودن بدم مياد. نمي شه يه نقش ديگه اي داشته باشم؟ نمي شه با هم دوست باشيم؟ شريك هيچيت نمي شم. قول مي دم.
روحم خيلي آزرده ست...
خيلي...
از دست خيليا.
سلام. خوبي؟ كجايي؟ چي كار مي كني؟ منو يادته؟
عادت كردم به اين دل خوشياي كاذب و بي فايده. آرومم مي كنه. گير نده به كارام. اگه بچه گونه ست اگه زيادي احمقانه ست اگه ديوونگي يه بزار باشه براي تو كه فرقي نمي كنه. سير شدم از خوب بودن و خوب زندگي كردن .
مدت هاست اين جوري شدم. تقصير تو هم نيست. تقصير تو نيست كه من بهت فكر مي كنم اونم از نوع افراطي تقصير تو نيست كه من نقش خدا رو كمرنگ كردم تو زندگيم. تقصير تو نيست ديگه هيچ چيزي رو به جز خدا قبول ندارم و هيچي برام مهم نيست. كار خود كرده را تدبير نيست.
تو اوج نااميدي و سيري از دنيا و بي خيالي و بيهودگي و بي اعتنايي امروز بعد از مدت ها اتفاقي داشتم تلوزيون نگاه مي كردم مجريه داشت از زندگي مي گفت.
مي گفت فرض كنين يه بستني يه نفر بهتون مي ده. شما يا مي خورين يا نمي خورين و آب شدنشو نگاه مي كنين. چه بهتر حالا كه به شما داده شده بخورين و لذت ببرين. نعمت هايي هم كه خدا مي ده همين جوريه. عمرمون كه داره مي گذره چه بخوايم چه نخوايم. حالا كه اين نعمت بهمون داده شده چه بهتر خوب ازش استفاده كنيم. حالا كه به اين دنيا اومديم حالا كه زنده ايم حالا كه فرصت داريم چرا طوري نباشيم كه حداقل اون دنيا عذاب نكشيم.
من توان اينو ندارم كه اون دنيا هم درد و رنج ببينم. نمي كشم . خصوصا جسمي.
ديگه چي كار كنم وقتي نمي تونم تحمل كنم دوريت رو؟؟؟
خسته شدم
يادته يه روز بهم گفتي خسته م. حالا منم مثل تو شدم. به نقطه اي رسيدم كه تو ديده بودي. درمونده تر از تو دلتنگ تر از تو شكسته تر از تو...
اينجا هيچكي بهم رحم نمي كنه برا هيچكي مهم نيستم. كاش بودي. مي ترسم حتي اسمتو بيارم.
آخه من چي كار كنم تو اين قدر مغرور نباشي خودمو نمي تونم درست كنم خودمو نمي تونم از اين خوردتر كنم. بفهم.
خيلي تلاش كردم فراموشت كنم احساس كردم كار سختي نيست اما نشد حتي حالا كه رفتي و من نمي بينمت و ندارمت بازم دلم يهو پر مي كشه واست. دل تو چطور؟؟؟
هنوزم دوسم داري؟؟؟ هنوزم دلتنگم مي شي؟؟؟ هنوزم بهم فكر مي كني؟؟؟...
چرا اين خدا دوست نداره ما شاد باشيم و لذت ببريم. من كه تو خوشي هام بيشتر با يادشم و ازش تشكر مي كنم. چرا اذيتم مي كنه بهش بگو من باهاش شوخي ندارم برو بهش بگو اين قدر حسودي نكنه كه من تو رو دوس دارم بگو اونو هم دوست دارم.بهش بگو چقدر خسته م . بگووووووووو ديگه
لعنتياااااااااااااااااااااااآآآ
دلم دوباره گرفت.
خيلي هم گرفت. مي دونم مي تونم تحمل كنم
مي دونم جز اينجا ديگه پيش هيچ كسي نمي گم چقدر دلم برات تنگ شده اما اين نگفتنا دليل بي تفاوت بودنم نيست . هميشه با همه دردها كنار اومدم حتي اگه اون درد جدايي از تو باشه نبودن تو باشه نداشتن تو باشه.
مي ترسم حتي گريه كنم. از خدا و چوب بي صداش مي ترسم. شايد الان داره بهم مي گه خيلي پررويي و خيلي چيزاي ديگه.اين بغض رو خفه كردن و اون لبخند الكيه سخت ترين هنريه كه دارم.
خدا چند تا سوال دارم مثل هميشه بي جواب شايد:
تو هم تاوان پس مي دي؟ تو هم عذاب وجدان مي گيري؟؟ تو هم گريه مي كني؟؟؟ تا حالا خسته نشدي؟؟؟؟
راستي مي خوام بدونم آدمي كه گناه نكرده تاوان چيو پس مي ده و عذاب مي كشه؟؟؟ چرا كاري مي كني بهت ناسزا بگم؟ دوست داري؟ لذت مي بري منو كفري كني؟؟؟....
اين سوالا رو واسه قشنگي اينجا نوشتم يه عمره ته دلم مونده اون دنيا هم كه شده جواب مي گيرم. يادم بنداز البته اگه يادت موند و عدالتي در كار بود
ممنون
.
ببين به كجا رسيدم.
تو هموني كه بودي. من اما چيزي شدم كه تا حالا نبودم. بزرگترين آرزوي الانم فراموش كردنته. ديدي بيراه نگفتم و فراموشي رسم اين دنيا شده؟؟؟
زمان كه مي گذره به شرايط عادت مي كني هر چند يه زماني به نظرت غير قابل تحمل بود. ديدي عادت گاهي خوبه؟؟؟
خدا اونقدر ها هم دلسوز نيستا. بنده آزاري مي كنه. حرصم مي ده فك كنم بعدشم مي خنده از عجزم. خدا بودن حس خوبيه.
بهش حسوديم مي شه
بهت حسوديم مي شه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

